تبلیغات
پاتوق بچه های گیاهپزشکی مرودشت - داستان کوتاه
پاتوق بچه های گیاهپزشکی مرودشت
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

سلام دوستای گلم:

از امروز تصمیم گرفتم هر هفته یه داستان کوتاه و جالب براتون بزارم ، به یاد روزهایی که دکتر بخشی آخرای کلاس که می شد یه برگه بهمون می داد که توی اون مطالب جالب و پند آموز نوشته شده بود .

پسرک و خدمتکار:

روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسرک

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 مهر 1388 توسط مدیر